نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
setare
setare
حرف اخر

حرف اخر

سلام

.هر سلامي يك خدا حافظي را به دنبال داره :هر چه را اغاز و پاياني ست از به دنيا امدن تا مرگ

اما نا گفته هاي مونده كه بايد گفته بشه.شايد دوباره بر گردم اما كي؟

1.از تمام كساني كه توي اين مدت به بلاگ سر زدن ونظر دادن (وبلاگ نويساي خوبي مثل اوا .رويا و يا كورش_وفادار دل شكسته امير.دوستان گمنام ....شادي .معصومه.......) ممنونم چون تك تك نظرهاتون انگيزهاي براي نوشته بعدي بود.البته بعضي هاهم كم لطف بودن و نه سر زدن نه نظر دادن.اما حا لا بماند.

2يكي از بچه ها كامنت داده بود(خيلي سخته)مي گفت سخته ولي بعد يك مدت همه چيز عادي مي شه اما من مي گم ادما هيچ وقت هيچ كسيو هيچ چيز فراموش نمي كنن .بلكه وقتي از اون دور مي شن(ان كه از دل برود همان كه از ديده برفت) يكم كمرنگ تر ميشه ولي فراموش نميشه.چون با ديدن كوچكترين چيزي كه اونو يادت بندازه همه خاطرهها دوباره مرور ميشه.نميدونم شايد هم اينطو را هم نباشه اما لااقل خدا به من يكي اين نعمت نداده.

3.در عرض 1ثانيه ميشه كسي را خرد كرد.در عرض 1دقيقه ميشه عاشق شد.در عرض 1ساعت ميشه كسي را دوست ذاشت اما يك عمر طول مي كشه تا كسي فراموش

كرد.

4.وقتي به دنيا اومدي تو گوش تو اذان خواندن و وقتي مردي برايت نماز خواندند .پس ببين زندگي چيزي نيست جز فا صلي اي بين اذان و نمازو

حرف اخر:دوريا نزديك

راهش ميتواني خواند

هرچه را اغازو پاياني ست

زندگي راهيست

از به دنيا امدن تا مرگ

شايد مرگ هم راهيست

پيام هاي ديگران        link        پنجشنبه، 26 امرداد، 1385 -

چقدر سخته


چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته

و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده

زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی

حس کنی که هنوز دوستش داری

چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیوار تکیه بدی

که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

چقدر سخته تو خیال ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقت دیدنش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه

دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه

اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز

**دوسش داری**

پيام هاي ديگران        link        سه‌شنبه، 3 امرداد، 1385 -

چي شده

چي شده اون همه احساس

اينو هرگز نمي دونم

ديگه بسمه شكستن

نمي خواهم عا شق بمونم

پيام هاي ديگران        link        جمعه، 30 تیر، 1385 -

عبور زمان

ثانيها مي گذرد و روزها از پي هم.واين موج سنگين عبور گذر زمان است كه بر زندگي سايه مي افكند.چهكسي عبورش را حس مي كند؟چه كسيست به ان مي نگرد.؟نه هيچ كس نيست كه به برگ هاي درخت زندگي بنگرد

.برگهاي كه با باد زمان از دامن شاخه ها رها وبه درون سراب پوچي سقوط ميكند.روزها قرنها مي گذرد

چوهمه نسل ها اسم ابدي فنا را در شناسنامه خود حك مكنند .

ولي زندگي همان است ...بودن...ماندن..ديدن ودر نهايت مردن.وفقط ديگر ما نيستيم...........

يك نفر ديشب مرد

وهنوز نان گندم خوب است

اب مي ريزند پاي اسب مي نوشدش

قطره در جريان

برف بر دوش زمان

و زمان روي ستون فقرات گل ياس

.........................................

پيام هاي ديگران        link        سه‌شنبه، 27 تیر، 1385 -

سرگذشت عشق

سرگذشت عشق
در زمان های بسیار قدیم،وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع
شدند،خسته تر و کسل تر از همیشه.اگهان زکاوت ایستادو گفت:بیایید یک بازی بکنیم مثلا" قایم باشک.
همه از این پیشنها د شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد:من چشم می گذارم.و از آنجایی که هیچ کس نمی
خواست دنبال دیوانگی بگردد،همه قبول کردند او چشم بگذارد و دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن: یک... دو... سه...
همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخه ماه آویزان کرد
خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد
اصالت در میان ابر ها مخفی شد
هوس به مرکز زمین رفت
دروغ گفت تبه زیر سنگ می روم ولی به ته دریا رفت
طمع در کیسه ای که خودش دوخته شد مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود:هفتاد و نه... هشتاد... هشتاد و یک... و همه پنهان شده بودند بجز عشق که
همواره مردد بود ونمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق
مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید. نود و پنج... نود پ شش... نود و هفت...هنگامی که دیوانگی
به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد: "دارم میام،دارم میام..."
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی ، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود.
لطافت را یافت که به شاخه ماه آویزان بود. دروغ در ته دریاچه و هوس در مرکز زمین یکی یکی همه
را پیدا کرد.
به جز عشق
او از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوشهایش زمزمه کرد: "تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او
پشت بوته گل رز است."
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره
و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد.
عشق از پشت بوته بیرون آمد. با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون
بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود. او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
دیوانگی گفت: من چه کردم، چگونه می توانم تو را درمان کنم؟
عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو.
واینگونه شد که از آن روز به بعد...
«عشق کور شد و دیوانگی همواره همراه اوست

پيام هاي ديگران        link        پنجشنبه، 22 تیر، 1385 -

عاشق

 شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت؟

گفت ای عاشق دیوانه فراموش شوی

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی

پيام هاي ديگران        link        دوشنبه، 19 تیر، 1385 -

همه مي گن

همه مي گن صفا و صميميت خيلي خوبه

همه مي گن عاشقي درمون دردهاست

همه مي گن برنده اون كسي كه صادق تر با شه

همه خيلي حرف ها مي زنن...........

اما من هميشه مي گم"همه دروغ مي گن"

حا لا ببينيم كي را ست مي گه.........

پيام هاي ديگران        link        چهارشنبه، 14 تیر، 1385 -

کاش کودک بودم

 
کاش کودک بودم تا شبها قبل از اينکه بفهمم چه کسي برايم لالايي گفته،
عميق ترين خواب دنيا را داشتم.وصبح ها با خميازه وعشوه اي کودکانه،
بعد از همه از خواب برمي خواستم.
اي کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم مي گرفت با صداي بلند گريه مي کردم
و داد مي زدم تا همه درد مرا بفهمند.
 
اي کاش کودک بودم ، تا عروسکهايم را در اختيار مي گرفتم و
هر گونه که دوست دارم با آنها بازي مي کردم و هيچ وقت عروسک هيچ کس نمي شدم

پيام هاي ديگران        link        یکشنبه، 11 تیر، 1385 -

پرواز

پرواز
 
کبوتر قلبم اين روزها می خواهد
رها شود از قفس دل
و پر بگيرد تا " تو "
تا بر مژگانت دخيل ببند د
و در سايه داغ هرم نگاهت آرام بگيرد !

پيام هاي ديگران        link        شنبه، 10 تیر، 1385 -

SRC='http://